VHAبسم الله الرحمن الرحیم

خاطراتی خاطرات تلخ و شرین از زندگی
 قسمت دوم

صدقه رد بلاست فراموش نکید.

در سفری که در کراچی داشتم حادثه تلخی پیش آمد که البته عامل اصلی آن خود بودم که برای پیشگیری و رفع آن اقدام نکردم. خلاصه مطلب در چراغ ترافیکی گرفتار شده بودم , ترافیک سنگین در چهار راه ها و عدم حفظ قانون در پاکستان عوامل اصلی شلوغ شدن هاست که امروز مصیبت بزرگ برای ملت پاکستان محسوب می شود.

در وسط جاده گداها به انواع و اقسام نیرنگهاه در بدست آوردن پول مشغولند و حتی شنیده شده است که مأموریت گدایان بر اساس قراردادها انجام می شود و کسانی معتبر پشت آن خوابیده است که از وجود بندگان خدا سؤ استفاده می کنند.

بهرحال موتر ما در وسط سرک قرار داشت از قضا توجّه دختری حدوداً 12 ساله بر من افتاد که با کله ی نمیه بزرگ در کنار راننده نشسته ام ایشان دوان دوان خودش را  بمن رساند و تمنای کمک نموده و با زاری و تملّق به شیشه موتر چسپیده بود. در ذهنم این موضوع عبور کرد که صدقه رفع بلاست و باید به این بنده خدا چیزی پرداخت کرد , امّا باکمال تأسف قلف دلم کور شد و هیچ اعتنای به آن بنده خدا نکردم در حالی ده و یا بیست کلدار پاکستانی چیزی نبود برای پرداختند.

از چهار راه عبور کردم ولی با رد شدن از چهار این اندیشه در ذهنم جلوه کرد که شاید آن دختر 12 ساله ی فقیر برای رفع بلا از من مأموریت داشت امّا این من بودم که دست رد به سینه اش زده و بدون کمک به ایشان از او دور شدم , بهر حال نگرانی درونی بر من سایه انداخت و آن اینکه , نتیجه این عمل چه خواهد شد و چگونه آن را پس خواهم داد؟

بعد از رفتن به مقصد روانه منزل یکی از دوستان شده و در راه برگشت به هوتل گرفتار ترافیک عجیب شدم  که هرگز فکرش را هم نمی کردم , لب لب جاده ها را برای گذاشتن دست فروشان پولیس ترافیک ماهانه به فروش می رسانند و عرض جاده با عبور 3 لین تبدیل به یک لین شده و مشکلاتی عجبی را بوجود می آورند و هرج و مرج را حاکم می سازند ؛  بس و لاری و باری های کلان با سر و صدای گوش خراش از هرسو هجوم آورده و زمینه عبور را بر همه تنگ می کنند.

این جانب شیشه موترم پاین بود و در فکر این موضوع بودم که چگونه از این مهلکه دلخراش فرار کنم که , ناگهان راننده ی بس بی خدا که خدا بر او و پدر و مادرش لعنت کند با بوغ و هارن گوشخراش درست در پهلوی گوش چپم بلای بر سرم آورد که حتی در اندیشه ام نمی گنجید , بهر حال در آن لحظه, احساس کردم که با موج سنگین صدا گوشم از دست رفت که چنین نیز شد و با آمدن در هوتل درد و صدای عجبی در گوشم خلق گردید و برای 3 شبانه روز در تکلیف درد و صدا در گوش گرفتارم نمود و بالآخره مجبور شدم که به بیمارستانی مراجعه کنم و براستیکه برای درمان آن مبلغ 130 دلار پرداخت کردم.

 در شفاخانه در فکر شعر حافظ افتادم که می گفت:

 اگر گدایی بزاری طلب کند چیزی--- بده وگرنه ستمگر بزور بستاند

لذا درس بزرگ پیش آمد که در بدست آوردن دلی ممکن این اتفاق نه می افتاد و با دادن صدقه ی ممکن این همه مشکلات برایم خلق نمی شد.

شهر کراچی شهر اقوام گوناگون است و به یک آن جنگ قومی آغاز می شود و با اغاز جنگ مغازه ها ویران و قتل عام پیش می آید و جدال های قومی بار بار اتفاق افتاده است.

با راننده موتر برای انتقام گیری از موتروان بس مشورت کردم که باید طرف تنبه شود , ولی ایشان گفتند که در خدمت هستیم امّا مسؤولیت بعدی را  به عهده نمی گیریم زیراکه اینجا نه قانون است و نه حکومت و با یک حرکت از ناحیه ما شاید در منزل پولیس برای دریافت ریشوه جشن عروسی برپا شود  و ممکن هزار دو دلار خرج بر دارد.

بهر حال از جدال گذشتم که البته این گذشت از راه مجبوری و ترس بود زیرا که در پاکستان حاکمین وقت در فکر کیسه خویشند و بس و خدا نکند که در دست پولیس گرفتار شوی.

غصهّ ی بی عدالتی آن لحظه ی تلخ در دلم هنوز باقیست و جز لعن و نفرین بر راننده بیش در دهانم نیست که چرا معیوبم ساخت علی لعنت الله علل قوم الظالمین. بقلم اللهیاری

تجربه های تلخ و شرین از زندگی.
آثارتکبـــــــــــــــــــــــــــــــُر

با دوستان و همشهریان اوزبک در کویته گفتگوی داشتم و برایم خیلی جالب بود که این عزیزان چرا این همه از سواد محرومند؟ و چرا در زندگی این همه به نظافت و صفایی علاقه ندارند؟ و چرا این همه در گفتگوها مودّبانه وارد نمی شوند و هزاران چراهای دیگر....

خلاصه به زندگی خود و اقوامم اندیشیدم و زیبایی های خود را نظر انداز شدم و به این فکر که بین ما و اینها فاصله هاست , اینجا بود که افتخار و برتری برایم خلق شد و تکبُر بر من مسلط گردید و با خود گفتم که بلی ما برتریم و شخص خودم را بالاتر از همه این اینها به حساب آوردم.

غرور در وجودم گل نمود و تکبُر سراپایم را فرا گرفت و در نظرم اینها بسیار کوچک و حقیر جلوه نمودند , هوا سرد بود و رفتن برای پیشاب در بیت الخلاه پیش آمد , امّا پیش از ورود در باره ی بزرگی درب تشناب به حکم خدای مقتدیر فکرم کار نکرد ؛ در حالیکه چندین بار قبلاً از آن عبور کرده بودم.

بهر صورت: تنبه الهی پیش آید تا باشد که بدانم من کی هستم و چگونه باید باشم؟ اینجا بود که ماشالله آنچنان سرم محکم به چوب درب تشناب اثابت کند که چه عرض کنم ,  واقعاً خوردن سرم به درب و دیوار تشناب حالت غش برایم پیش آمد و نزدیک بود که بی اختیار در میان کسافات بیفتم , امّا خدا را شکر که نجات یافتم.

خوردن همان که دردش را هنوز که هنوز هست بعد از دوسال در شاخ سرم حس می کنم و اعتراف می کنم که مقصّرم و این یک واقعّیت می باشد که غرور و تکبُر و برتری جویهایم باعث شد که چوب درب تشناب ریشه های غرورم را بشکند و مرا بخودم آورد و به من بفهماند که تو ای انسان , دست از تکبُر بردار و در مقابل بندگان خدا متواضع باش.

 در زندگی ام از این پیش آمد تجربه بدست آمد که آری , همه ی انسانها بندگان خدا هستند و در هر حالی که باشند و در هر فرهنگی و رسومی که هستند ما حق توهین و برتری جوی را بر آنان نداریم زیراکه نمیدانیم علت بیسوادی و عدم دقت در باره نظافت و صفایی برای آنها چیست؟

این موضوع را که اگر توان داشته باشیم و در پیرامون علت بیسوادی , فقر و ناتوانی بندگان خدا به مطالعه و شناخت بپردازیم و راه ها را برای آنان در زندگی هموار نمایم عمل عالی و حُسن محسوب می شود و انشالله که مورد تأید پروردگار نیز خواهد بود و امیدوارم که خدا توفیق تواضع را به همه ما عنایت کند....اللهیاری

 

 ©2003, Voice of Hazarajat                                                                
Last Update : 2011/03/30        >>>Back to Home