VHAبسم الله الرحمن الرحیم

دوست و رفیق صالح رهبر و هدایت کننده می باشد

کسی را می شناختم به نام مستعار محمود: که در ایام جوانی با بدترین اخلاق گرفتار بود. تندخو ، لجوج ، بی بندو بار و شب و روزش با  ساز و ترانه های هندی سپری می شد و در مجموع قهرمان زندگی اش نیز هنرمندان هندی بوده و نصایح برایش اثر نداشت , بلکه  به بازی افتاده و او را بدتر به بیچارگی میکشاند و در مقابل همه جبه می گرفت و می کوشید که باید خواسته هایش بر آورده شده و با دیکته تا آخرین مرحه بر دیگران خواسته هایش را تحمیل می کرد. همیشه با اعصاب شکسته گرفتار بود و در عبادات نیز کوتاهی داشت و پریشان حالی اش بیشتر از شادیهایش بود, زیراکه با شنیدن ساز و آواز ریشه های عاطفی و محبت و اخلاصش صدمه دیده و مردم داری اش خیلی بد بود تا جایکه همه هز وی روگردان بوده و احساس تنهای را نیز می کرد.

 تکبر و غرور جوانی اش او را وادار می کرد که بهترین لباسها را انتخاب کند و بپوشد و رسیدگی به خودش فوق العاده بود و با تمام ضعف اخلاقی و عدم نظافت روحی نظافت بدنی او مورد علاقه همه بود. در ریشته خطاطی علاقه داشته و در این زمینه با تند خوی به پیش می رفت و روز بروز بر توفیقات خطاطی اش افزوده می شد. رفیق و دوستان نا اهل دور و برش فراوان و با تمجیدهای کاذب از او قهرمان کاغذی ساخته بود و همیشه در تمنّای این بودند که از درآمدش استفاده کنند . آقای محمود  از هزارجات و از تابعه ولسوالی جاغوری بود.

 روزی شخصی نا آشنای بنام مستعار احمد او را ملاقت می کند و با کله و هیکل آراسته , ولی اخلاق ناجورش بر می خورده و برایش تعجب پیش می آید که چرا یک چنین جوان با اینهمه آراستگی گرفتار بیچارگی باشد. بعد از سلام و کلام رفیق جدید , در فکر نجات او می افتد و برای اینکه عمر این بنده خدا هدر نرود راه چاره ی را می اندیشد تاکه او را نجات دهد. براستیکه دوست خوب خوب است.

رفیق و دوست جدید با نام مستعار احمد: با پشینهاد اینکه آقای محمود: از شخص شما خوشم آمده و آرزو دارم که باهم دوست باشیم ولی مشکلاتی دامن گیر است که اگر در رهایی آن یاری ام دهی ممنون شما هستم. محمود با غرور و تکبُر همیشگی اش میگوید اگر کاری از من ساخته باشد در خدمتم.

 احمد در درسهای قرآن شرکت داشت و در آموزش قران مقید و جوان مؤمن بود و دارای اخلاق حسنه. پیشهاد احمد این بود که باید محمود او را از چنگال معلم قرآن برهاند تا باشد که آزادنه در کنار محمود مطابق میل خویش خوش باشند.

 بالآخره احمد با بهانه بسیار عاقلانه موفق می شود که شبی محمود را در درسهای قرآن بکشاند تا باشد که به لطف خدا شاید رویه و رفتار محمود را عوض کند بعد از قرار گذاشتن . احمد و محمود وارد جلسه قرآن می شوند و با خوشامد معلم و شاگردان  در جلسه مواجه می شوند و با آغار درود بر محمد و آل محمد جلسه را شروع می کند. احمد قرآن ترجمه دار قمشه ای الهی را در پیش روی محمود می گذارد و خود نیز قرآنش را باز می کند و در این اثنا استاد جلسه را , با تلاوت دلنشینش آغار نموده و جلسه در اوج زیبایی و تلاوت آیات کلام الله , آهسته آهسته قلب محمود  به لرزه می افتتد و نا خود آگاه قطرات اشکش جاری میگردد, که گوی الهام خدای بزرگ باعث شده است که قلب سنگین محمود آن حالت همیشه گی اش را از دست بدهد.

بعد از تلاوت استاد نوبت به احمد می رسد و سپس استاد از مهمان تازه وارد  نیز میخواهد که برای مجلس قرآن تلاوت کند.محمود ازینکه دلیر و شجاع بود نه گفت که نه می تواند , بلکه بدون هراس اقدام کرد, در حالیکه نه تجوید بلد بود و نه لسان عربی را. همین طور خط اول و دوم که ناگهان تمجید و تعریف استاد بلند شده و فرمود که برادر عزیز تا بحال کجا بودی؟ و با این زیبایی صدا و جرأت عالی برای آموختن کلام الهی چرا شرکت نکرده ای؟ و سپس از همه شاگردان خواستند که برای شادی روح والیدن محمود صلوات بفرستند. تلاوت و تشویش استاد او را مرعوب خود ساخته و عشق قرآن در قلبش جا افتاد ولی خیلی پریشان حال و ناراحت که براستی که چرا از این جلسه ها محروم بوده است.

بعد از ختم جلسه احمد رو به محمود می کند که در مقابل استاد برای رهایی او اقدام کند. ولی محمود که تیر عشق خدا بر قلبش اصابت کرده و تحول عظیم در وجودش آیجاد شده بار دیگر به گریه می افتد و میگوید برادر عزیزم آنچه که من گرفتار بودم و آنچه در اینجا وجود دارد, تفاوت از زمین تا آسمان است. بیا برویم و بعداً حرفش را می زنیم. خلاصه احمد یار صادق و دلسوز کارش را کرده بود و پلانی که برای نجات محمود کشیده بود بر وفق مراد عملی شد و فردای آن روز پیش از همه محمود آماده شده بود که در جلسه قرآن شرکت کند.

بالآخره محمود این راه را با اخلاص قلبی ادامه داده و با برد و باری و صبر تمام گذشته های تاریکش را جبران نموده و امروز او خودش معلم قرآن می باشد و با بهترین تلاوت و دعا قلبها را به سوی خدای جلیل می خواند. بگفته خودش: با ورود در دامن قرآن خدا همه ی دربهای رحمت را برویش باز کرده است . او امروز در سن بین سی و پنج الی چهل دارای زن و بچه و اخلاقش زبان زد خاص و عام می باشد. او الان قرآن تدریس می کند و خودش نیز به عنوان شاگرد ممتاز در یکی از دانشگاها دوره تحصیلاتش را در ریشته الهیات ادامه می دهد. و همیشه از احمد دوست و رهبر با وفا یاد می کند که با تدبیر عالی اش او را هدایت نموده و بار دیگر به او حیات بخشیده است.  براستی که رفیق صالح مربی خوب در در زندگیست و فرزندان قوم درانتخاب رفیق باید دقیق باشند.بقلم اللهیاری

زندگی زیبای زن و شوهر بدون دست و پا

 احمد 25 سال دارد و فاطمه هم همین طور. احمد دو دست ندارد و فاطمه دو پا، احمد با دستانی که ندارد حیاط خانه را آبیاری می کند و فاطمه هم روی صندلی چرخدار برای شوهرش آشپزی می کند، غذایی با چاشنی عشق...

همیشه وقتی که به خانه سالمندان کهریزک می رفتم به جز راهروهای عریض و طویل، معلولین و تختهای مرتب و چیده شده کنار هم چیز دیگری نمی دیدم اما این بار در گوشه ای از همین آسایشگاه مکانی را یافتم که ساکنان آن، آنجا را قطعه ای از بهشت می نامند. شهرکی مسکونی با خانه هایی یک شکل که47 زوج معلول سالهاست در آنجا سکونت دارند و زندگی مشترکشان را در سایه همدلی و صمیمیت سپری می کنند.

گاه ما آدمها در اوج بهره مندی از سلامتی جسمی انگیزه ای برای پیمودن مسیر هموار زندگیمان نداریم، بی هدف خود را به این سو و آن سو می زنیم و از همه چیز نالانیم اما این جا همه چیز رنگ و بوی دیگری دارد. مردمان این سرزمین در اوج معلولیت حیاط خانه هایشان را با عشق آبیاری می کنند و گلهای شمعدانی پشت پنجره را با ترنم امید می رویانند. این جا همه چیز رنگ و بوی دیگری دارد...
من، احمد و فاطمه...
احمد 25 سال دارد و فاطمه هم همین طور. احمد دو دست ندارد و فاطمه دو پا، احمد با دستانی که ندارد، حیاط خانه را آبیاری می کند و فاطمه هم روی صندلی چرخ دار برای شوهرش آشپزی می کند، غذایی با چاشنی عشق. احمد نقاشی می کند، در معرق کاری استاد است و در اجرای تئاتر و خواندن در نوع خودش بی نظیر است. فاطمه هم همین طور. او هم اهل هنر است و ذوق هنری دارد.

با فاطمه همه چیز دارم
احمد از روزگار کودکی و پدر و مادری که هیچوقت ندیده تنها معلول به دنیا آمدن را می داند. "پدر و مادرم مرا به بهزیستی سپردند، کودکی من در شیرخوارگاه هم نگذشت. از همان ابتدا فهمیدم که جز خدا هیچکس را ندارم. اما حالا با وجود فاطمه همه چیز دارم."

احمد دست ندارد اما حلقه ازدواجش را با زنجیر به گردنش آویخته تا پیوندش را با همسرش محکم تر کند. او عاشق همسرش است. می گوید: "چهار سال پیش صبح یک روز پاییزی وقتی داشتم به کلاس می رفتم فاطمه را دیدم که توی آسایشگاه روی ویلچر نشسته. وقار و سنگینی اش توجهم را جلب کرد، این بود که توسط یکی از دوستانم از او خواستگاری کردم.

اما فاطمه چه چیز در احمد دید که به خواستگاری او جواب بله گفت؟ " وقتی غرور مردانه اش را دیدم، نتوانستم جواب رد بدهم، حالا هم از این که در کنار شوهرم و با امکاناتی که آسایشگاه کهریزک برایمان در نظر گرفته راحت زندگی می کنم خوشحالم."

احمد همه زندگیش را سرشار از امید می داند مخصوصا از وقتی که با فاطمه عهد زناشویی بسته است."وقتی حتی دو تا انگشت پا داری و با آن می توانی کار کنی یا دو تا چشم داری که می توانی زیباییهای زندگی را ببینی، یعنی هستی و این بودن یعنی امید."
هیچوقت سر کار خانه باهم دعوا نداریم
"هیچوقت سر کار خانه باهم دعوا نداریم بیشتر کارهای خانه با احمد آقا است. او همه کارها را به خوبی انجام می دهد، حتی بهتر از من جارو برقی می کشد"
معلولیت محدودیت نیست
احمد از اینکه معلول است اصلا ناراحت نیست خودش می گوید:" اتفاقا خیلی هم خوشحالم. احساس می کنم پیش خدا رو سفیدم. خدا من را خیلی دوست دارد. محال است از او چیزی بخواهم و ندهد. وقتی می دانم خدا وجود دارد و پناه من است، چرا امیدوار نباشم؟ همه می گویند "خدا" اما من معتقدم "خود آ" کافی است خودت را بشناسی و یک آه از ته دل بکشی. آن وقت خیلی راحت حضور خدا را از نزدیک حس می کنی."
فاطمه هم گفته های همسرش را تائید می کند. "معلولیت شاید سخت باشد اما محدودیت نیست، در زندگی مشترک خیلی از این محدودیتها به چشم نمی آید و برای هردومان فرصتی برای تجربه های تازه است."
اینجا سرزمین خداست؛ همه چیز داریم

احمد محل زندگی و در کنار فاطمه بودن را دوست دارد. "حس خوبی دارم اینجا سرزمین خداست. فاطمه هم چیزی بیشتر از این نمی خواهد، ما اینجا همه چیز داریم، خودمان یک خانواده بزرگیم. همه مثل هم خیلی هم خوشحال."
مهر: News

 

 

 ©2003, Voice of Hazarajat                                                                
Last Update : 2011/04/07        >>>Back to Home